اللهم رب النور العظيم آه , اي پروردگار نور عظيم
ورب الكرسي الرفيع واي صاحب جايگاه رفيع
اي خداي درياي جوشان و اي فرستنده ي تورات و انجيل و زبور و اي نازل كننده ي قرآن بزرگ ,
يا رب الملائكه المقربين و الانبيا و المرسلين , كمكم كن !
خداوندا! ياريم كن , مي خواهم به محبوبت درود بفرستم , اما نمي توانم . كوچكتر از آنم كه سلامم عظمت درگاهش را لايق باشد.
پروردگارا! تو را به آن نامت كه ارض و سما به آن تابنده مي شوند و به آن نامت كه اول و آخر هر چيز به آن اصلاح مي گردند , سوگند مي دهم , كمكم كن !
اللهم بلغ مولانا الامام الهادي المهدي
خدايا! سلام اين كوچكترين و درود جميع زنان و مردان مومن را در شرق و غرب عالم به محبوب ما برسان و نه به پيمانه ما كه به ميزان خود , به وزن عرش اعلايت .
بارخدايا! ياريم كن , آمده ام , امروز كه عهد خود را با او تازه كنم .
اللهم اني اجددله في صبيحه يومي هذا
و نه تنها امروز , كه تا گاه مردن هر روز.
خدايا! مرا از يارانش قرار ده . سعادت را يارم كن كه از شتاب كنندگان به سويش باشم و در ارادت به او از پيشروان . آيا مي شود
خداوندا! مي دانم كه خواه يا ناخواه دعوتت را لبيك خواهم گفت و مي دانم كه مرگ حق است , اما چه كنم اگر مرگ ميان من و دلدارم حايل افكند چگونه فراقش را تاب بياورم ياريم كن .
اللهم ان حال بيني و بينه الموت الذي جعلته علي عبادك حتما مقضيا فاخر جني من قبري موتزرا كفني شاهرا سينفي مجردا قناتي ملبيا دعوه الداعي في الحاضر والبادي .
خدايا! اگر بين من و يارم جدايي افتاد , مرا درياب !
يا محيي الموت و مميت الاحيا.
خدايا! زنده ام گردان , در حالي كه كفن بر كمر بسته و شمشير از نيام كشيده و نيزه ام را افراشته باشم .
پروردگارا! روي چون ماهش را نشانم بده آن پيشاني درخشان چون خورشيد را از من مخفي مكن . چشمانم را به سرمه ي ديدارش زيبا نما. خداوندا! مهدي ما را برسان , تك سوار غريب را از غربت برون آر. خداي من ! در امر فرجش تعجيل كن .
و اوسع منهجه واسلك بي محجته
مرا در راه مهدي عليه السلام بميران كه غايت آرزوي من همين است . آيا مي شود
خدايا! شهرها و روستاهامان ويران است :
ظهر الفساد في البر و لبحر بما كسبت ايدي الناس
اين را تو گفتي و كلامت حق است , آيا نمي خواهي بلادت را به او آباد كني و بندگانت را به او زنده !
فاظهر اللهم لنا وليك
محبوب ما را برسان كه اوست پناهگاه ستمديدگان و مظلومان .
اي خدا! غير از او ناصري و ياوري نداريم .
يارب ! گل نرگس در گلدان غيبت اسير است , بشكن اين گلدان ناميمون را وگل ما را از دست گل چينان زمانه محفوظ بدار! يا ارحم الراحمين .
پيمانم را با محبوب تازه كردم , احساس سبكي مي كنم . دل در آشيانه ي سينه نمي گنجد و به سوي دلدار پر مي كشد.
آيا معشوق بر اين عهدنامه , بر اين سند عشق , مهر تاييد مي نشاند
آيا مرا خواهد پذيرفت كلام نورانيش از خاطرم مي گذرد :
انا غير مهملين لمراعاتكم و لاناسين لذكر كم
دلگرم مي شوم , از پيشتر , بيشتر عاشق مي شوم و فرياد مي زنم .
«
العجل , العجل يا مولاي يا صاحب الزمان »باز هم جمعه ای دیگر و سوختنی دیگر در خود و ناله کردن از درد فراقت جانا...
باز هم روزی به روزهای انتظارم افزون گشت بی آنکه روی ماهت را ببینم...
باز هم وجودی لبریز از عشقت فریاد می زند و نامت را می خواند...
افسوس...افسوس که باز هم صدایی نمی شنود تا آرام گیرد...
افسوس که کسی نیست تا جواب دل دیوانه اش را دهد تا شاید،تا شاید از گریستن باز ایستد...
مولا جانم،مولا... انتظارم را تو پایان بخش جانا
که دیگر ز بی کسی و تنهایی و آوارگی درمانده ام جانا
به خدا درمانده ام جانا

رحمی به دل زخمی ام فرما و با ظهورت آرزوی دیرینه ام را برآورده ساز
که دیگر آرزویی جز دیدنت ندارم مولا
به خدا ندارم مولا...
آخه تا کی من باید نامه ی بی جواب بنویسم؟
نامه هایی که حتی نمی دونم بهت می رسن یا نه....
نامه هایی که از بس نویسنده شون رو سیاه و حقیره به صاحبشون نمی رسن...
نامه هایی که حامل درد و رنجای منه تو این دنیای پر از سیاهی و گناه
نامه هایی که...
امام زمان به مادرت فاطمه(س) قسمت می دم دیگه جوابمو بده...
دیگه می دونم دیگه برات تکراری شده که بگم از بی کسی و تنهایی خسته شدم...
ولی بخدا دیگه خسته شدم...

تو رو به امام حسین(ع) جوابمو بده که دیگه از نوشتن و جواب نشنیدن خسته شدم...
امیدم اون روزیه که تو بیای و جوابمو بدی ،حتی اگه قرار باشه سرزنشم کنی که اینقدر گناه کردم ولی بخدا اون روز بهترین روز زندگیم می شه... پس ازت خواهش می کنم امیدمو ناامید نکن آقا جون رومو زمین ننداز و دست رد به سینم نزن ازت خواهش می کنم... دیگه حرفی ندارم جز اینکه بگم دوستت دارم مهدی جونم
شهادت جانسور سید وسالار شهیدان ابا عبد الله حسین رو خدمت اقا امام زمان و شما عاشقان ولایت و امامت تسلیت عرض میکنم
صبح زینب عباس داشت حسین داشت قاسم داشت علی اکبر داشت ولی الان....
خدایا به حق امام حسین علیه السلام و یارانش زیارت چهارده معصوم در دنیا و شفاعت قران و چهارده معصوم نسیب ما کن
کل یوم عاشورا و کل عرض کربلا
چهار حادثه مهم شب عاشورا
1. در شب عاشورا به "محمد بن بشیر حضرمی" یكی از یاران امام حسین علیهالسلام خبر دادند كه فرزندت در سرحدّ ری اسیر شده است. او در پاسخ گفت: ثواب این مصیبت او و خود را از خدای متعال آرزو ميكنم و دوست ندارم فرزندم اسیر باشد و من زنده بمانم. امام حسین علیهالسلام چون سخن او را شنید فرمود: خدا تو را بیامرزد، من بیعت خود را از تو برداشتم، برو و در آزاد كردن فرزندت بكوش.
محمد بن بشیر گفت: در حالی كه زنده هستم، طعمه درندگان شوم اگر چنین كنم و از تو جدا شوم.
امام علیهالسلام پنج جامه به او داد كه هزار دینار ارزش داشت و فرمود: پس این لباسها را به فرزندت كه همراه توست بسپار تا در آزادی برادرش مصرف كند.
2. امام حسین علیهالسلام در سخنرانی شب عاشورا خبر از شهادت یاران خود داد و آنان را به پاداش الهی بشارت داد. در این مجلس "قاسم بن الحسن" به امام علیهالسلام عرض كرد: آیا من نیز به شهادت خواهم رسید؟ امام با عطوفت و مهربانی فرمود: فرزندم! مرگ در نزد تو چگونه است؟ عرض كرد: ای عمو! مرگ در كام من از عسل شیرینتر است. امام علیهالسلام فرمودند: آری تو نیز به شهادت خواهی رسید بعد از آنكه به رنج سختی مبتلا شوی، و همچنین پسرم عبداللّه (كودك شیرخوار) به شهادت خواهد رسید.
قاسم گفت: مگر لشكر دشمن به خیمهها هم حمله ميكنند؟ امام علیهالسلام به ماجرای شهادت عبداللّه اشاره نمودند كه قاسم بن الحسن تاب نیاورد و زارزار گریست و همه بانگ شیون و زاری سر دادند.
3. امام علیهالسلام در شب عاشورا دستور دادند برای حفظ حرم و خیام، خندقی را پشت خیمهها حفر كنند. حضرت دستور داد به محض حمله دشمن چوبها و خار و خاشاكی كه در خندق بود را آتش بزنند تا ارتباط دشمن از پشت سر قطع شود و این تدبیر امام علیهالسلام بسیار سودمند بود.
4. مرحوم شیخ صدوق در كتاب ارزشمند "امالی" نوشته است: شب عاشورا حضرت علياكبر علیهالسلام و 30 نفر از اصحاب به دستور امام علیهالسلام از شریعه فرات آب آوردند. امام علیهالسلام به یاران خود فرمود: برخیزید، غسل كنید و وضو بگیرید كه این آخرین توشه شماست.
و اما روز دهم ( روز عاشورا)
و اینك میدانی دوباره، اینك 72 یار و هزاران دشمن كینهتوزی كه رحم و مروّت را از ازل نیاموختهاند. اینك عاشورا كه هر چه از آن بگوییم كم گفتهایم، از برخوردهای جلاّدانه سپاه عمر بن سعد، یا عنایات و الطاف سیدالشهداء علیهالسلام .
سردارانی، سپاه عظیمی را به سوی جهنم رهبری ميكردند و امام معصومی لشكر كم تعداد خود را به بهشت بشارت ميداد... و سرانجام شهادت، خون، نیزه، عطش و اطفال، تازیانه و سرهای بریده، آه از اسارت و شام، آه از خرابه و...
تا به قتلت عدو شتاب گرفت چرخ را سخت اضطراب گرفت
ریخت خون مقدّست به زمین آسمان زاشك آب گرفت
ابر خون ماه عارضت پوشاند همه گفتند آفتاب گرفت
ناله مصطفی به گوش رسید موج خون زچشم بوتراب گرفت
شد سیه رنگ آسمان از خشم كه زخونت زمین خضاب گرفت
آن تن پاره پاره را دربر گه سكینه گهی رباب گرفت
شست زینب زاشك جسمت را بلكه از چشم خود گلاب گرفت
بر تن پاره پاره داد سلام زآن بریده گلو جواب گرفت
هردم از زخم بيحساب تَنَتْ خم شد و بوسه بيحساب گرفت
از دو چشمم یاس میخوانم بیا شعری از احساس میخوانم بیا
نیستم لایق به دیدارت ولی روضه عباس میخوابنم بیا
میگن هر جا که روضه حضرت عباس خوانده میشه اقا خودشه سراسیمه میرسونه
این دلم را غرق بوی یاس کن سینه را لبریز از احساس کن
خوب میدانم بدم یا رب ولی تا ابد من را نوکر عباس کن
اب هم در کربلا از روی حضرت عباس اب شد ساقی غیرت الله هستش وقتی تشنگی و عطش بچه های برادر رو میبینه طاقت نمی یاره اذن میدان میگیره وقتی به اب میرسه اب رو تو دستش میبینه یاد بچه ها میفته مشک رو پر میکنه راهی خیمه ها میشه سکنیه بچه ها رو جمع کرده عمو براشون اب بیاره
ولی تو راه برگشت لشکریان ملعن جلوش سد کردن مشک تو دست راستش بود انو قطع کردن مشک رو به دست چپ گرفت انو هم قطع کردن مشک رو به دندان گرفت ولی وقتی از اوردن اب قطع امید کرد که تیر به مشک زدن تیری که به چشم داشت چون دستی نبود با کمک گردن اسب وزانوش خواست در بیاره که کلاه خودش افتاد با عمود اهنی به فرق سر حضرت زدن و حضرت عباس با بدنی پر از تیر و نه دستی برای محافظت بر زمین افتاد اونجا برای اولین بار تو طول زندگیش به امام حسین (ع) گفت برادر قبل از اون امام حسین(ع) رو با نام مولا یا ارباب صدا میزده
روز نهم محرم
ابن سعد به شمر گفت: وای بر تو! خدا خانه ات را خراب كند، چه پیام زشت و ننگینی برای من آوردهای. به خدا قسم! تو عبیداللّه را از قبول آنچه من برای او نوشته بودم بازداشتی و كار را خراب كردی... .21
2. شمر كه با قصد جنگ وارد كربلا شده بود، از عبیداللّه بن زیاد امان نامهای برای خواهرزادگان خود و از جمله حضرت عباس علیهالسلام گرفته بود كه در این روز امان نامه را بر آن حضرت عرضه كرد و ایشان نپذیرفت.
شمر نزدیك خیام امام حسین علیهالسلام آمد و عباس، عبداللّه، جعفر و عثمان (فرزندان امام علی علیهالسلام كه مادرشان امالبنین علیهاالسلام بود) را طلبید. آنها بیرون آمدند، شمر گفت: از عبیداللّه برایتان امان گرفتهام. آنها همگی گفتند: خدا تو را و امان تو را لعنت كند، ما امان داشته باشیم و پسر دختر پیامبر امان نداشته باشد؟!22
3. در این روز اعلان جنگ شد كه حضرت عباس علیهالسلام امام علیهالسلام را باخبر كرد. امام حسین علیهالسلام فرمود: ای عباس! جانم فدای تو باد، بر اسب خود سوار شو و از آنان بپرس كه چه قصدی دارند؟
حضرت عباس علیهالسلام رفت و خبر آورد كه اینان ميگویند: یا حكم امیر را بپذیرید یا آماده جنگ شوید.
امام حسین علیهالسلام به عباس فرمودند: اگر ميتوانی آنها را متقاعد كن كه جنگ را تا فردا به تأخیر بیندازند و امشب را مهلت دهند تا ما با خدای خود راز و نیاز كنیم و به درگاهش نماز بگذاریم. خدای متعال ميداند كه من بخاطر او نماز و تلاوت قرآن را دوست دارم.23
حضرت عباس علیهالسلام نزد سپاهیان دشمن بازگشت و از آنان مهلت خواست. عمر بن سعد در موافقت با این درخواست تردید داشت، سرانجام از لشكریان خود پرسید كه چه باید كرد؟ "عمرو بن حجاج" گفت: سبحان اللّه! اگر اهل دیلم و كفار از تو چنین تقاضایی ميكردند سزاوار بود كه با آنها موافقت كنی.
عاقبت فرستاده عمر بن سعد
وقتی حسین بن علی یاد پیمبر میکند
نظر به قد و قامت علی اکبر میکند
ماه رخش دل میبره جلوء روز محشره
حقا که پیر و مرشدم سلطان علی اکبره

روز هشتم محرم
1. "خوارزمی" در مقتل الحسین و "خیابانی" در وقایع الایام نوشتهاند كه در روز هشتم محرم امام حسین علیهالسلام و اصحابش از تشنگی سخت آزرده خاطر شده بودند؛ بنابراین امام علیهالسلام كلنگی برداشت و در پشت خیمهها به فاصله نوزده گام به طرف قبله، زمین را كَند، آبی گوارا بیرون آمد و همه نوشیدند و مشكها را پر كردند، سپس آن آب ناپدید شد و دیگر نشانی از آن دیده نشد. هنگامی كه خبر این ماجرا به عبیداللّه بن زیاد رسید، پیكی نزد عمر بن سعد فرستاد كه: به من خبر رسیده است كه حسین چاه ميكَند و آب بدست ميآورد. به محض اینكه این نامه به تو رسید، بیش از پیش مراقبت كن كه دست آنها به آب نرسد و كار را بر حسین علیهالسلام و یارانش سخت بگیر. عمر بن سعد دستور وی را عمل نمود.
2. در این روز "یزید بن حصین همدانی" از امام علیهالسلام اجازه گرفت تا با عمر بن سعد گفتگو كند. حضرت اجازه داد و او بدون آنكه سلام كند بر عمر بن سعد وارد شد؛ عمر بن سعد گفت: ای مرد همدانی! چه چیز تو را از سلام كردن به من بازداشته است؟ مگر من مسلمان نیستم؟ گفت: اگر تو خود را مسلمان ميپنداری پس چرا بر عترت پیامبر شوریده و تصمیم به كشتن آنها گرفتهای و آب فرات را كه حتی حیوانات این وادی از آن مينوشند از آنان مضایقه ميكنی؟
عمر بن سعد سر به زیر انداخت و گفت: ای همدانی! من ميدانم كه آزار دادن به این خاندان حرام است، من در لحظات حسّاسی قرار گرفتهام و نميدانم باید چه كنم؛ آیا حكومت ری را رها كنم، حكومتی كه در اشتیاقش ميسوزم؟ و یا دستانم به خون حسین آلوده گردد، در حالی كه ميدانم كیفر این كار، آتش است؟ ای مرد همدانی! حكومت ری به منزله نور چشمان من است و من در خود نميبینم كه بتوانم از آن گذشت كنم.
یزید بن حصین همدانی بازگشت و ماجرا را به عرض امام علیهالسلام رساند و گفت: عمر بن سعد حاضر شده است شما را در برابر حكومت ری به قتل برساند.
3. امام علیهالسلام مردی از یاران خود بنام "عمرو بن قرظة" را نزد ابن سعد فرستاد و از او خواست تا شب هنگام در فاصله دو سپاه با هم ملاقاتی داشته باشند.
شب هنگام امام حسین علیهالسلام با 20 نفر و عمر بن سعد با 20 نفر در محل موعود حاضر شدند. امام حسین علیهالسلام به همراهان خود دستور داد تا برگردند و فقط برادر خود "عباس" و فرزندش "علياكبر" را نزد خود نگاه داشت. عمر بن سعد نیز فرزندش "حفص" و غلامش را نگه داشت و بقیه را مرخص كرد.
در این ملاقات عمر بن سعد هر بار در برابر سؤال امام علیهالسلام كه فرمود: آیا ميخواهی با من مقاتله كنی؟ عذری آورد. یك بار گفت: ميترسم خانهام را خراب كنند! امام علیهالسلام فرمود: من خانهات را ميسازم. ابن سعد گفت: ميترسم اموال و املاكم را بگیرند! فرمود: من بهتر از آن را به تو خواهم داد، از اموالی كه در حجاز دارم. عمر بن سعد گفت: من در كوفه بر جان افراد خانوادهام از خشم ابن زیاد بیمناكم و ميترسم آنها را از دم شمشیر بگذراند.
حضرت هنگامی كه مشاهده كرد عمر بن سعد از تصمیم خود باز نميگردد، از جای برخاست در حالی كه ميفرمود: تو را چه ميشود؟ خداوند جانت را در بسترت بگیرد و تو را در قیامت نیامرزد. به خدا سوگند! من ميدانم كه از گندم عراق نخواهی خورد!
ابن سعد با تمسخر گفت: جو ما را بس است.
4. پس از این ماجرا، عمر بن سعد نامهای به عبیداللّه نوشت و ضمن آن پیشنهاد كرد كه حسین علیهالسلام را رها كنند؛ چرا كه خودش گفته است كه یا به حجاز برميگردم یا به مملكت دیگری ميروم. عبیداللّه در حضور یاران خود نامه ابن سعد را خواند، "شمر بن ذی الجوشن" سخت برآشفت و نگذاشت عبیداللّه با پیشنهاد عمر بن سعد موافقت كند
یا علی اصغر(ع)
در بین این همه مرد تو کودک شش ماهه فقط فریاد یاری حسین را شنیدی، ولی وای از این همه نامردی گلوی خشک تو را با تیر سیرآب کردند، خونت شد وضوساز فرشتگان...آخرین سرباز حسین ... یا باب الحوائج ادرکنی...
با اون دستهای کوچیک کارهای بزرگی میکنه گره های بزرگی رو باز میکنه ...

روز هفتم محرم
1. در روز هفتم محرم عبید اللّه بن زیاد ضمن نامهای به عمر بن سعد از وی خواست تا با سپاهیان خود بین امام حسین و یاران، و آب فرات فاصله ایجاد كرده و اجازه نوشیدن آب به آنها ندهد.
عمر بن سعد نیز بدون فاصله "عمرو بن حجاج" را با 500 سوار در كنار شریعه فرات مستقر كرد و مانع دسترسی امام حسین علیهالسلام و یارانش به آب شدند.
2. در این روز مردی به نام "عبداللّه بن حصین ازدی" ـ كه از قبیله "بجیله" بود ـ فریاد برآورد: ای حسین! این آب را دیگر بسان رنگ آسمانی نخواهی دید! به خدا سوگند كه قطرهای از آن را نخواهی آشامید، تا از عطش جان دهی!
امام علیهالسلام فرمودند: خدایا! او را از تشنگی بكش و هرگز او را مشمول رحمت خود قرار نده.
حمید بن مسلم ميگوید: به خدا سوگند كه پس از این گفتگو به دیدار او رفتم در حالی كه بیمار بود، قسم به آن خدایی كه جز او پروردگاری نیست، دیدم كه عبداللّه بن حصین آنقدر آب ميآشامید تا شكمش بالا ميآمد و آن را بالا ميآورد و باز فریاد ميزد: العطش! باز آب ميخورد، ولی سیراب نميشد. چنین بود تا به هلاكت رسید
ابا صالح دلــــم سامان نـــدارد مگر هجر تــو را پايـــان نـــدارد
ابا صالـــح بيـــا دردم دوا کــن مرا از ديدنـــت حاجــت روا کن
ابا صالح مـــرا با روسيــــاهی به خود راهم بده با يک نگاهی
ابا صالح فقيــــرم من فقيـــرم بده دستی که دامانت بگيـــرم
ابا صالح تو خوبی مـن بدم بــد مرا از درگهــــت ردم مکــن رد
اباصالح چه خوش زيبنده باشد کـه تو لعل لبت پر خنـده باشد
ابا صالح عزيـــــز آل بيا درجمع ما يک لحظه بنشين
یا مهدی ادرکنی یا عشق ادرکنی

روز ششم محرم
2. در این روز "حبیب بن مظاهر اسدی" به امام حسین علیهالسلام عرض كرد: یابن رسول اللّه! در این نزدیكی طائفهای از بنی اسد سكونت دارند كه اگر اجازه دهی من به نزد آنها بروم و آنها را به سوی شما دعوت نمایم.
امام علیهالسلام اجازه دادند و حبیب بن مظاهر شبانگاه بیرون آمد و نزد آنها رفت و به آنان گفت: بهترین ارمغان را برایتان آوردهام، شما را به یاری پسر رسول خدا دعوت ميكنم، او یارانی دارد كه هر یك از آنها بهتر از هزار مرد جنگی است و هرگز او را تنها نخواهند گذاشت و به دشمن تسلیم نخواهند نمود. عمر بن سعد او را با لشكری انبوه محاصره كرده است، چون شما قوم و عشیره من هستید، شما را به این راه خیر دعوت مينمایم... .
در این هنگام مردی از بنياسد كه او را "عبداللّه بن بشیر" مينامیدند برخاست و گفت: من اولین كسی هستم كه این دعوت را اجابت ميكنم و سپس رجزی حماسی خواند:
قَدْ عَلِمَ الْقَومُ اِذ تَواكلوُا وَاَحْجَمَ الْفُرْسانُ تَثاقَلُوا
اَنِّی شجاعٌ بَطَلٌ مُقاتِلٌ كَاَنَّنِی لَیثُ عَرِینٍ باسِلٌ
"حقیقتا این گروه آگاهند ـ در هنگامی كه آماده پیكار شوند و هنگامی كه سواران از سنگینی و شدت امر بهراسند، ـ كه من [رزمندهای] شجاع، دلاور و جنگاورم، گویا همانند شیر بیشهام."
سپس مردان قبیله كه تعدادشان به 90 نفر ميرسید برخاستند و برای یاری امام حسین علیهالسلام حركت كردند. در این میان مردی مخفیانه عمر بن سعد را آگاه كرد و او مردی بنام "ازْرَق" را با 400 سوار به سویشان فرستاد. آنان در میان راه با یكدیگر درگیر شدند، در حالی كه فاصله چندانی با امام حسین علیهالسلام نداشتند. هنگامی كه یاران بنياسد دانستند تاب مقاومت ندارند، در تاریكی شب پراكنده شدند و به قبیله خود بازگشتند و شبانه از محل خود كوچ كردند كه مبادا عمر بن سعد بر آنان بتازد.
حبیب بن مظاهر به خدمت امام علیهالسلام آمد و جریان را بازگو كرد. امام علیهالسلام فرمودند: "لاحَوْلَ وَلا قُوَّةَ اِلاّ بِاللّهِ"
هر دو قیام به قصد اصلاح و احیاگری در دین و هنگام بروز بزرگترین انحراف ها در جامعه دینی رخ می دهد و هر دو قیام نیازمند مردانی سلحشور، مهیا و جان برکف است.
هنگام بروز انحراف بزرگ در کاروان یک ملت از جاده اصلی و حقیقی خود، اصلاحگری ساده راه به جایی نبرده و فقط وقوع انقلابی اساسی می تواند جامعه را از انحراف دور كند و به مسیر اصلی بازگرداند.
امام حسین (ع)یک اصلاحگر و احیاگر دین است و با قیام برحقش و اهداء خون خود و عزیزانش به پای درخت دین و عبودیت، کاروان امت اسلامی را به مسیر اصلی خود بازگرداند و با غلبه بر ظلم از گسترش انحرافات جلوگیری کرد
امروز، برای نجات جامعه اسلامی از انحراف و ظلم ايجاد شده، نیاز به وجود مردی از جنس امام حسین (ع)، خونخواه امام حسین (ع) و چونان امام حسین (ع) مصلح و احیاگر احساس شد تا کجی و انحراف را راست، بنای کفر، شرک و نفاق را ويران و شریعت محمدی را احیا کند
و او کسی نیست جر حضرت مهدی(عج)
منتظران واقعی مهدی موعود (عج) از پیروان و معتقدان به قیام و فرهنگ عاشورا است عاشقان امام حسین (ع)
باید لباسی از فرهنگ انتظار بپوشند، با هوشیاری و بیداری، خصم و پهنه های ظلم را بشناسند و آمادگی لازم را برای اهدا جان و مال خود در راه احیای اسلام کسب کنند.

روز پنجم محرم
1. در این روز عبیداللّه بن زیاد، شخصی بنام "شبث بن ربعی" را به همراه یك هزار نفر به طرف كربلا گسیل داد.
2. عبیداللّه بن زیاد در این روز دستور داد تا شخصی بنام "زجر بن قیس" بر سر راه كربلا بایستد و هر كسی را كه قصد یاری امام حسین علیهالسلام داشته و بخواهد به سپاه امام علیهالسلام ملحق شود، به قتل برساند. همراهان این مرد 500 نفر بودند.
3. در این روز با توجه به تمام محدودیتهایی كه برای نپیوستن كسی به سپاه امام حسین علیهالسلام صورت گرفت، مردی به نام "عامر بن ابی سلامه" خود را به امام علیهالسلام رساند و سرانجام در كربلا در روز عاشورا به شهادت رسید
محرم یعنی حسین... یعنی فرات... یعنی عطش...
حسین یعنی زینب...زینب یعنی حسین
زینب یعنی قدی خمیده ...زینب یعنی دیدن زیبای
آری محرم یعنی صبر و استقامت
چه خوب محرم و حسین با هم عجین شده اند
و چه خوب حسین در این ماه نماهنگ شهادت و ایثار را نمایش داد

روز چهارم محرم
در روز چهارم محرم، عبیداللّه بن زیاد مردم كوفه را در مسجد جمع كرد و سخنرانی نمود و ضمن آن مردم را برای شركت در جنگ با امام حسین علیهالسلام تشویق و ترغیب نمود.
به دنبال آن 13 هزار نفر در قالب 4 گروه كه عبارت بودند از:
1. شمر بن ذی الجوشن با چهار هزار نفر؛
2. یزید بن ركاب كلبی با دو هزار نفر؛
3. حصین بن نمیر با چهار هزار نفر؛
4. مضایر بن رهینه مازنی با سه هزار نفر؛
به سپاه عمر بن سعد پیوستند.9 بهم پیوستن نیروهای فوق از این روز تا روز عاشورا بوده است.
ابا صالح دلــــم سامان نـــدارد مگر هجر تــو را پايـــان نـــدارد
یا عشق ادرکنی یا مهدی ادرکنی
اين زمين به خدا سوگند زمين كرب و بلا است! سوگند به خدا در اينجا حريم حرمت ما را مىشكنند و كودكان ما را مىكشند.

روز سوم محرم
1. "عمر بن سعد" یك روز پس از ورود امام علیهالسلام به سرزمین كربلا یعنی روز سوّم محرم با چهار هزار سپاهی از اهل كوفه وارد كربلا شد.6
2. امام حسین علیهالسلام قسمتی از زمین كربلا كه قبر مطهرش در آن واقع ميشد را از اهالی نینوا و غاضریه به شصت هزار درهم خریداری كرد و با آنها شرط كرد كه مردم را برای زیارت راهنمایی نموده و زوّار او را تا سه روز میهمان كنند.7
3. در این روز "عمر بن سعد" مردی بنام "كثیر بن عبداللّه" ـ كه مرد گستاخی بود ـ را نزد امام علیهالسلام فرستاد تا پیغام او را به حضرت برساند. كثیر بن عبداللّه به عمر بن سعد گفت: اگر بخواهید در همین ملاقات حسین را به قتل برسانم؛ ولی عمر نپذیرفت و گفت: فعلاً چنین قصدی نداریم.
هنگامی كه وی نزدیك خیام رسید، "ابو ثمامه صیداوی" (همان مردی كه ظهر عاشورا نماز را به یاد آورد و حضرت او را دعا كرد) نزد امام حسین علیهالسلام بود. همینكه او را دید رو به امام عرض كرد: این شخص كه ميآید، بدترین مردم روی زمین است. پس سراسیمه جلو آمد و گفت: شمشیرت را بگذار و نزد امام حسین علیهالسلام برو. گفت: هرگز چنین نميكنم.
ابوثمامه گفت: پس دست من روی شمشیرت باشد تا پیامت را ابلاغ كنی. گفت: هرگز! ابوثمامه گفت: پیغامت را به من بسپار تا برای امام ببرم، تو مرد زشتكاری هستی و من نميگذارم بر امام وارد شوی. او قبول نكرد، برگشت و ماجرا را برای ابن سعد بازگو كرد. سرانجام عمر بن سعد با فرستادن پیكی دیگر از امام پرسید: برای چه به اینجا آمدهای؟ حضرت در جواب فرمود:
"مردم كوفه مرا دعوت كردهاند و پیمان بستهاند، بسوی كوفه ميروم و اگر خوش ندارید بازميگردم... ."
التماس دعا
سلام و درود بر تو ای خون خدا یا حسین بن علی
پدر و مادرم به فدایت
من صلح میکنم با کسی که با صلح است و می جنگم با کسی که با تو بجنگد
و دوست میدارم کسی که تو را دوست می دارد و دشمن میدارم کسی که تو را دشمن بدارد
خدایا زنده نگهدار مرا به دین محمد وال محمد و مرا بمیران به دین محمد و ال محمد
خدایا روزیم کن خونخواهی حسین(ع)همراه اقا امام زمان (عج)...
خدایا روزیم کن شفاعت حسین (ع)روز قیامت
خدایا ظهور اقا را برسان به زودی زود...

روز دوم محرم
2. در این روز "حر بن یزید ریاحی" ضمن نامهای "عبیداللّه بن زیاد" را از ورود امام علیهالسلام به كربلا آگاه نمود.3
3. در این روز امام علیهالسلام به اهل كوفه نامهای نوشت و گروهی از بزرگان كوفه ـ كه مورد اعتماد حضرت بودند ـ را از حضور خود در كربلا آگاه كرد. حضرت نامه را به "قیس بن مسهّر" دادند تا عازم كوفه شود.4 اما ستمگران پلید این سفیر جوانمرد امام علیهالسلام را دستگیر كرده و به شهادت رساندند. زمانی كه خبر شهادت قیس به امام علیهالسلام رسید، حضرت گریست و اشك بر گونه مباركش جاری شد و فرمود:
"اللّهُمَّ اجْعَلْ لَنا وَلِشِیعَتِنا عِنْدكَ مَنْزِلاً كَریما واجْمَعْ بَینَنا وَبَینَهُمْ فِی مُسْتَقَرٍّ مِنْ رَحْمَتِكَ، اِنَّكَ عَلی كُلِّ شَیيءٍ قَدیرٌ؛
خداوندا! برای ما و شیعیان ما در نزد خود قرارگاهِ والایی قرار ده و ما را با آنان در جایگاهی از رحمت خود جمع كن، كه تو بر انجام هر كاری توانایی."5





